محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

744

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

روز چهارم [ ببود ] بابك به عرضگاه بنشست و سپاه گرد آمد . بابك گفت : باز گرديد كه آن كسى كه بهتر مىبايد نيامده است ، تا فردا . همه بازگشتند و خبر به نوشروان برداشتند . پنداشت كه مهتران لشكر نيامدند و او همى خواهد كه مهتران به سر جريده كند . [ چون ] ديگر روز [ ببود ] سپاه بيامدند . بابك همچنان گفت ، و باز خبر به نوشروان برداشتند ، ندانست كه وى همى كه را خواهد . منادى كرد كه فردا همه لشكر به عرض [ گاه ] آييد ، و آنكه تاج و تخت و ملك دارد نيز به عرض آيد و اندر جريده نخست نام وى بايد ، و روزى [ وى ] از بيت المال پيدا بايد [ كردن ] كه وى يكى از اين لشكر است . خبر به نوشروان برداشتند . وى بدانست كه او را همى خواهد ، گفت : غايت عدل است . ديگر روز نوشروان خود بر سر نهاد و همه سلاح تمام بربست چنان كه اندر خواسته بود [ و فرموده بود ] ، و آن دو زه كمان كه فرموده بود كه از پس پشت فرو آويزند فراموش كرد . بر نشست و به عرضگاه آمد پيش بابك ، و همه سپاه آنجا ايستاده بودند . چون به لب دكان عرض فراز آمد ، بابك از جاى برنخاست و او را گفت : يا خداوند تاج و تخت و ملك ! اسب بر گردان و خويشتن عرض كن تا ترا و اسب ترا ببينم و سواريت بيازمايم . نوشروان اسب برگردانيد . بابك آن دو زه نديد ، گفت : هر چند ملكى و فرمان ترا است ، اندر مجلس داد ترا محابا نيست و اندر سلاح تو نقصان نپسندم . [ انو شروان گفتا چه نقصان همى بينى اندر سليح من ؟ نگاه كرد ياد آمدش . از آن دو زه . پس ] فرمود تا دو زه كمان آوردند از سرايش و از پس خويش بياويخت . آنگاه بابك جريده برگرفت و نام نوشروان بنوشت : انو شروان ذو التاج . پس گفت : يا خداوند تاج ! هر كسى را اگر چه بزرگ است و حربى و با سلاح تمام ، بيش از چهار [ هزار ] درم ننويسم ، و ترا حق ملك است و تاج بر سر تست ، حقّ ملك را افزون بايد . چند خواهى كه افزون كنم ؟ نوشروان گفت : چندانكه تو بينى . گفت : يك درم افزون كردم تا بر بيت المال نقصانى نيايد . نوشروان گفت : پسنديدم . و او را چهار [ هزار ] و يك درم ديوان بنوشت هر سه ماهى . پس نوشروان به سراى اندر شد ،